Christopher
#فیک
#استری_کیدز
چندپارتی(وقتی جلوی دخترتون...)پارت2
پوزخند تحقیرآمیزی روی لبهاش شکل گرفت.دستت رو کشید و جسمت رو روی زمین پرت کرد؛سرت با شدت با زمین صفت و سرد برخورد کرد و از شدت درد جیغ بلندی کشیدی و بادرد لب زدی.
+چرا تمومش نمیکنیییییییییی؟دیگه خستم کردی...دیگه کافیهههههههههههه
موهات پریشون شده روی شونه ات ریخته بودن.دستت رو دور مچت حصار کردی و به دلیل درد وحشتناکی که داشت،لبهات رو بهم فشردی.حالا زمانی بود که باتمام توان به گریه افتاده بودی،نگاهت رو مجددا بهش دادی و با فریادی بلند اولین کلمات رو توی صورتش پرت کردی.
-توی یه حیوونیییییییییییییی...هق هق ازت متنفرممممممممممممم....ازت هق هق متنفرمممممممممممم...هق هق هـ/ر/ز/ه ی عـ/وضیییییییییییی..هق هق..ازت متنفرممممممممممممم
{کاترینا}
پشت به در ورودی اتاق نشسته بود و گوش به تقلا های مادرش از روی درد و فریاد های پدرش از روی خشم،سپرده بود.قطرات اشک صورتش رو پوشانده بود.زانوهاش رو بغل کرده بود و توی خودش جمع شده بود.خفه گریه میکرد و کلماتی رو زیر لب زمزمه میکرد.
×بابایی...خواهش میکنم...مامانو نزن
صدای گریه های مادرش تمام فضای خونه رو در برگرفته بود که با آخرین فریاد و التماس مادر برای رهایی از دردی که تمام وجودش رو به سخره گرفته بود؛تکیه اش رو از در گرفت و با سرعت بلند شد،دستگیره ی فلزی در رو پایین کشید و در رواز چارچوب خودش فاصله داد.با دیدن صحنه ی مقابل،چند لحظه ای مکث کرد.جسم ظریف مادرش زیر ضربات وحشیانه پدرش،روی زمین حلقه شده بود.گلوله های اشک به سرعت از روی گونه اش سقوط کردن و درهمین حال با گریه روبه پدر لبهاشو ازهم فاصله داد.
×بابا...هق هق...تروخدا مامانمو نزن هق هق...مامانی گناه داره هق هق...تروخدا اذیتش نکن هق هق
با صدای گریه های کاترینا،چان لحظه ای از حرکت ایستاد،فریاد ها و گریه های تو درون گلوت خفه شدن.بی درنگ به سمت تو قدم برداشت و جلوی جسمت زانو زده روی زمین نشست،سرش رو روی سینه ات گذاشت و باتمام توان به گریه افتاد.دستهای کوچکش رو روی صورتت کشید و باگریه لب زد.
×مامانی هق هق...درد داری؟هق هق...میدونم درد داری مامان خوشگلم هق هق...مامانی تروخدا بلندشو هق هق مامان
با دیدن کاترینا،پوفی از کلافگی کشید و دستی لای موهاش برد.پلکهاش رو بهم دوخت که با ضرباتی که با زانوش برخورد کردن،پلکهاش از هم فاصله گرفتن و نگاهش رو به دختر کنارش داد.
×ازت متنفرممممممم هق هق...ازت متنفرم بابا هق هق...ازت متنفرم هق هق...چرا مامانمو زدی؟هق هق...چرا انقدر اذیتش میکنی هق هق...ازت بدم میاد...ازت بدم میاد هق هق
چیزی عمیق درونش شکست،بادیدن دخترش که چطور احساس تنفر خودش رو ابراز میکرد؛نفسش توی سینه اش حبس شد.نگاهی به جسمت که توانی برای تکون خوردن نداشت،انداخت.نفس های پی در پی سردی بیرون داد و زیر لب زمزمه کرد.
-منـ....من فقط....من متاسفم
جمله اش رو تکمیل کرد و با سرعت به طرف در قدم برداشت و از خونه خارج شد.
دختر کوچولوت مجددا به سمت تو برگشت،دستت رو گرفت و بهت کمک کرد تا بشینی؛جسمش رو به آغوش کشیدی و باتمام وجود عطر موهاش رو استشمام کردی.
+عزیز دلم...کوچولوی دوست داشتنی مامان...مامانو ببخش که اشکت رو درآورد...منو ببخش عزیزم
از آغوشت فاصله گرفت و سرش رو به نشانه ی منفی به دو طرف تکون داد،دستش رو روی زخمهایی که به تازگی روی صورتت ایجاد شده بودن،کشید و باناراحتی لبهاشو ازهم فاصله داد.
×مامانی...صورت خوشگلت زخمی شده...چرا تو و بابایی دعوا کردین...مامان من خیلی میترسم
+فقط چندتا خراش سطحیه چیزی نیست عزیزم...تو باید بدونی که همه پدر و مادرا باهم دعوا میکنن!اما من تحت هرشرایطی پیش کوچولوم هستم...فهمیدی خوشگل من؟
{چان}
خیابان های اطراف شلوغ و مملو ازجمعیت بودن.روی نیمکت چوبی در پارک نه چندان دوری نشسته بود،تکیه اش رو با تکیه گاه نیمکت صاف کرده بود و از شدت کلافگی سرش رو بین دستاش گرفته بود.با یادآوری رفتارهای 1 ساعت قبل خودش،قلبش تیرمیکشید.باصدای نوتیفیکیشن موبایل،سرش رو بالا داد؛موبایل رو از توی جیبش بیرون کشید و با دیدن عکسی که از طرف تو ارسال شده بود،چشمهاش گشاد شدن.زیرنویس عکس توجهش رو جلب کرد"این آخرین یادگاریه چان"عکس رو با سرعت باز کرد و با دیدن تو و دخترش،لحظه ای احساس کرد قلبش از تپش ایستاد.این عکس به تازگی گرفته شده بود و صورت اشک آلود کاترینا و چهره ی زخمی تو به خوبی مشخص بود.افکارهای منفی اطراف ذهنش رو حصار گرفتن و اجازه داشتن آرامش رو ازش گرفتن.بلند شد و با تمام توان مسیر بازگشت رو در پیش گرفت.
#استری_کیدز
چندپارتی(وقتی جلوی دخترتون...)پارت2
پوزخند تحقیرآمیزی روی لبهاش شکل گرفت.دستت رو کشید و جسمت رو روی زمین پرت کرد؛سرت با شدت با زمین صفت و سرد برخورد کرد و از شدت درد جیغ بلندی کشیدی و بادرد لب زدی.
+چرا تمومش نمیکنیییییییییی؟دیگه خستم کردی...دیگه کافیهههههههههههه
موهات پریشون شده روی شونه ات ریخته بودن.دستت رو دور مچت حصار کردی و به دلیل درد وحشتناکی که داشت،لبهات رو بهم فشردی.حالا زمانی بود که باتمام توان به گریه افتاده بودی،نگاهت رو مجددا بهش دادی و با فریادی بلند اولین کلمات رو توی صورتش پرت کردی.
-توی یه حیوونیییییییییییییی...هق هق ازت متنفرممممممممممممم....ازت هق هق متنفرمممممممممممم...هق هق هـ/ر/ز/ه ی عـ/وضیییییییییییی..هق هق..ازت متنفرممممممممممممم
{کاترینا}
پشت به در ورودی اتاق نشسته بود و گوش به تقلا های مادرش از روی درد و فریاد های پدرش از روی خشم،سپرده بود.قطرات اشک صورتش رو پوشانده بود.زانوهاش رو بغل کرده بود و توی خودش جمع شده بود.خفه گریه میکرد و کلماتی رو زیر لب زمزمه میکرد.
×بابایی...خواهش میکنم...مامانو نزن
صدای گریه های مادرش تمام فضای خونه رو در برگرفته بود که با آخرین فریاد و التماس مادر برای رهایی از دردی که تمام وجودش رو به سخره گرفته بود؛تکیه اش رو از در گرفت و با سرعت بلند شد،دستگیره ی فلزی در رو پایین کشید و در رواز چارچوب خودش فاصله داد.با دیدن صحنه ی مقابل،چند لحظه ای مکث کرد.جسم ظریف مادرش زیر ضربات وحشیانه پدرش،روی زمین حلقه شده بود.گلوله های اشک به سرعت از روی گونه اش سقوط کردن و درهمین حال با گریه روبه پدر لبهاشو ازهم فاصله داد.
×بابا...هق هق...تروخدا مامانمو نزن هق هق...مامانی گناه داره هق هق...تروخدا اذیتش نکن هق هق
با صدای گریه های کاترینا،چان لحظه ای از حرکت ایستاد،فریاد ها و گریه های تو درون گلوت خفه شدن.بی درنگ به سمت تو قدم برداشت و جلوی جسمت زانو زده روی زمین نشست،سرش رو روی سینه ات گذاشت و باتمام توان به گریه افتاد.دستهای کوچکش رو روی صورتت کشید و باگریه لب زد.
×مامانی هق هق...درد داری؟هق هق...میدونم درد داری مامان خوشگلم هق هق...مامانی تروخدا بلندشو هق هق مامان
با دیدن کاترینا،پوفی از کلافگی کشید و دستی لای موهاش برد.پلکهاش رو بهم دوخت که با ضرباتی که با زانوش برخورد کردن،پلکهاش از هم فاصله گرفتن و نگاهش رو به دختر کنارش داد.
×ازت متنفرممممممم هق هق...ازت متنفرم بابا هق هق...ازت متنفرم هق هق...چرا مامانمو زدی؟هق هق...چرا انقدر اذیتش میکنی هق هق...ازت بدم میاد...ازت بدم میاد هق هق
چیزی عمیق درونش شکست،بادیدن دخترش که چطور احساس تنفر خودش رو ابراز میکرد؛نفسش توی سینه اش حبس شد.نگاهی به جسمت که توانی برای تکون خوردن نداشت،انداخت.نفس های پی در پی سردی بیرون داد و زیر لب زمزمه کرد.
-منـ....من فقط....من متاسفم
جمله اش رو تکمیل کرد و با سرعت به طرف در قدم برداشت و از خونه خارج شد.
دختر کوچولوت مجددا به سمت تو برگشت،دستت رو گرفت و بهت کمک کرد تا بشینی؛جسمش رو به آغوش کشیدی و باتمام وجود عطر موهاش رو استشمام کردی.
+عزیز دلم...کوچولوی دوست داشتنی مامان...مامانو ببخش که اشکت رو درآورد...منو ببخش عزیزم
از آغوشت فاصله گرفت و سرش رو به نشانه ی منفی به دو طرف تکون داد،دستش رو روی زخمهایی که به تازگی روی صورتت ایجاد شده بودن،کشید و باناراحتی لبهاشو ازهم فاصله داد.
×مامانی...صورت خوشگلت زخمی شده...چرا تو و بابایی دعوا کردین...مامان من خیلی میترسم
+فقط چندتا خراش سطحیه چیزی نیست عزیزم...تو باید بدونی که همه پدر و مادرا باهم دعوا میکنن!اما من تحت هرشرایطی پیش کوچولوم هستم...فهمیدی خوشگل من؟
{چان}
خیابان های اطراف شلوغ و مملو ازجمعیت بودن.روی نیمکت چوبی در پارک نه چندان دوری نشسته بود،تکیه اش رو با تکیه گاه نیمکت صاف کرده بود و از شدت کلافگی سرش رو بین دستاش گرفته بود.با یادآوری رفتارهای 1 ساعت قبل خودش،قلبش تیرمیکشید.باصدای نوتیفیکیشن موبایل،سرش رو بالا داد؛موبایل رو از توی جیبش بیرون کشید و با دیدن عکسی که از طرف تو ارسال شده بود،چشمهاش گشاد شدن.زیرنویس عکس توجهش رو جلب کرد"این آخرین یادگاریه چان"عکس رو با سرعت باز کرد و با دیدن تو و دخترش،لحظه ای احساس کرد قلبش از تپش ایستاد.این عکس به تازگی گرفته شده بود و صورت اشک آلود کاترینا و چهره ی زخمی تو به خوبی مشخص بود.افکارهای منفی اطراف ذهنش رو حصار گرفتن و اجازه داشتن آرامش رو ازش گرفتن.بلند شد و با تمام توان مسیر بازگشت رو در پیش گرفت.
- ۶۶۴
- ۱۳ بهمن ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط